« پس اگر کسی در مسیح باشد، خلقتی تازه است.»دوم قرنتیان ۵:۱۷
شهادت برادر مجتبی
من در یک خانواده مسلمان دریکی از روستاهای کوچک ایران متولد شدم.
خانواده من از اقشار کم درآمد و زحمتکش بوده و همانند بسیاری از مردم کشورم پدر ومادرم پیوسته در تلاش جهت تامین احتیاجات زندگی روزمره خانواده بودند.
من بعنوان فرزند ارشد خانواده ازهمان دوران کودکی از سن ده سالگی مجبور به رها نمودن کلاس درس و مدرسه شده و با کار در خیاطی وارد بازارکار و اجتماع شدم.
و از همان آغاز با مشاهده رنج و مشقُات خانواده ام و دشواریها یی که با آنها دست و پنجه نرم میکردیم، در درون من سردی و تنفری شروع به نمو یافته و رشد میکرد و هرروزه زندگی من با تنفری که ناشی از خستگی جسمی ورحی بود آغاز میشد.
در درون من چیزی جز سردی و تنفر نسبت به زندگی و اطرافیانم رشد نمیکرد.
با دیدن چهره همیشه خسته مادرم و بیمای های او روحم بیش از بیش آزرده میشد.
دوران کودکی من بدون هیچگونه تغیرو دگرگونی سپری شد و به خدمت سربازی اعزام شدم. دوران خدمت سربازی نیزعامل فرسایش روحم شده بود، چون دوری از خانواده و مشکلاتی که همچنان گریبانگیر خانواده ام بود همیشه ذهن مرا مشغول میکرده و بیش از بیش مرا بسوی کینه و نفرت میکشاند و شرایط موجود از دوران کودکی تا آن زمان باعث میشد که آدم گوشه گیری بشوم و دنیای اطرافم را با کین و نفرت نظاره گر باشم.
در همین دوران با دختری آشنا شدم که به او علاقه مند شدم و برای اینکه به زندگی سرد و بی روحم حرارتی ببخشم تصیم به ازدواج گرفتم. و ازدواج کردم.
اما پس از اندک زمانی پس از ازدواجمان بعلت مشکلاتی که خانواده همسرم برایم ایجاد کرده بودن زندگی دوزخی مرا هزاران بار سختتر نموده و به کین و نفرت من افزودن.
این سختی ها و فشارها بقدری از طرف خانواده همسرم زیاد شد که من و همسرم جدا از هم زندگی میکردیم و بستگان او مرا مسبب تمام آن مشکلات دانسته و بارها مرا مورد ضرب وشتم قرارداده که بیش از طاقت من بوده است.
ودر ادامۀ این آزارها اقدام به آتش کشیدن مغازه من که نتیجه سالها کار و تلاش من بود کردند که من چاره ای جز ترک کشور نداشته و کشورم را ترک نمودم.
پس ازاینکه کشور و خانواده ام را ترک کردم و در کشور جدید مستقر شدم،همیشه امیدوار بودم که با گذشت زمان وضعیت رو به بهبودی خواهد رفت و من میتوانم به کشورم نزد همسر و خانواده ام برگردم.
اما این باورمن نیز با اقدامات و آزار و اذیتهایی که از طرف بستگان همسرم نسبت به خانواده ام در ایران صورت میگرفت باعث ترس من و عدم برگشت من میشد.
و من مجبور بودم درغربت دور از عزیزانم زندگی که سراسر شکست و ناکامی بود را تجربه نمایم.
بلی، تنهایی.
تنهایی که در من فقط و فقط نفرت را بارور میکرد.
شکست در پی شکست. روزها کار میکردم و شبها را در میخانه ها با میخوارگی سپری میکردم.
و براین باور بودم که در این دنیا برای من چیزی بنام آرامش وجود نخواهد داشت.
چون مزد روزانه ام کم بود و نمیتوانست زندگی شبانه مرا در میخانه ها برآورده سازد حرفه اصلیم که خیاطی بود رها کرده و در یک بار مشغول بکار شدم.
بلی، کار، نوشیدن الکل، کشیدن پی در پی سیگار و تباهی.
در همین دوران کشوری که به آن پناه برده بودم نیز درخواست پناهندگی مرا نپذیرفته بود و این نیز شکستی دیگر در زندگیم بود.
دوران سختی و نا امیدی در زندگیم به کمال رسیده بود.
آیا تحت این شرایط ها میتوان به چیزی امید داشت؟
آیا ممکن است کسی و یا چیزی در این دنیا وجود داشته باشد که بتواند اینهمه نا هنجاری و نا بسامانی را سامان دهد؟
پاسخ من؛ خیر، خیر، خیر، نه کسی هست و نه نیرویی!
آری این پاسخ من بود؛ نه امکان ندارد،خیر.
اما من در اشتباه بودم. کسی بود که میتوانست.
کسی بود که بیش از من و بخاطر من رنج کشیده بود. زمانیکه با او آشنا شدم،او، عیسی مسیح خط پایانی بر انبوه غمها و لعنت های زندگیم کشید.
در اوج نا امیدی و نفرت خداوند مسیح بسراغ من آمد.
در زمانی که تحمل دیدن و مصاحبت داشتن با کسی را نداشتم با برادری بنام حسین و همسرش آشنا شدم. برادری که قبل از من خداوند وارد زندگی خودش و خانواده اش شده بود و زندگی او را شفا داده بود.
از طریق برادر حسین و خانواده اش با مسیح و کلیسای مسیح آشنا شدم و شاهد شفاعت هایی از طرف آنان بودم که برای من و بخاطر من نزد خدا برده میشد.
در اوج نفرت و نا باوری های من بود که مسیح در من و زندگی من شروع به دگرگونی نمود.
با آرامشی که در قلب بیمار و مجروح من قرارداده بود قدرت یافتم میخوارگی را کنار بگذارم.
بجای عطشی که مرا بسوی الکل و میخوارگی میکشاند، خداوند عطش شناخت خود و کلامش را در من قرار داد و بدلیل اینکه تحصیلات زیادی نداشتم خداوند از طریق برادر حسین کلامش را در من رشد داد و از آنجاییکه در من علاقه به مطالعه وجود نداشت، مطالعه کتابمقدس را با اشتیاقی که مسیح در من ایجاد کرده بود شروع کردم.
شاهد معجزه پی معجزه ای دیگر در زندگیم شدم.
زخمها یم شفا می یافت، قلب بیمار و پراز کینه من شفا یافت.
عیسی مسیح خداوند زندگی من شد و من تسلیم اراده مسیح شدم و تعمید یافتم.
با تعمید فصل جدیدی در دفتر زندگیم شروع شد.
بلی، چون من دیگر آن مجتبی که در گذشته وجود داشت نبودم و نیستم بلکه حقیقتا انسانی جدید و خلقتی جدید هستم که گاهی اوقات دچار شک و تردید میشوم و بخودم میگویم آیا من همان مجتبی هستم؟
اما حقیقت در کلام او نهفته است.
اول قرنتیان 5 : 17- 18« پس اگر کسی در مسیح باشد، خلقتی تازه است. چیزهای کهنه در گذشت؛ هان، همه چیز تازه شده است!
اینها همه از خداست که به واسطۀ مسیح ما را با خود آشتی داده و خدمت آشتی را بما سپرده است.»
پیوسته خداوند مسیح را شکرگزار هستم برای محبتی که بمن نمود و دعا میکنم برای همۀ گمشد گان تا فیض و برکت مسیح را بیابند.


